دلبر بیا بده دستت
به من که شهر بارانیست
در کوچه ای که جز من و تو
هیچ چیز پیدا نیست
ما آخرین سوار خسته ی از جنگ های سخت
ما آخرین قطعات قطار حسرت و درد
ما ایستگاه آخر راه جنون و آزادی
ما زائران نیمه شب بیمناک آبادی
ما شاهدان قصه ای از دشت های کبود
ما ساکنان خسته ی شهر های بی صدا و سرود
نصف النهار مبدأ من چشمهای عاشق خیس
ای خواهش جدید شعر های کهن مرا بنویس
ای هر کجای جهان تو سرزمین مادری ام
اردیبهشت نگاهت و چشم های آذری ات
ای دلبرا که به پایت نشست روح و جان و تنت
ای دلبرا که شبیهت شده است نقشه ی وطنم
ای دلبرا که شکفتی چو گل به پهنه ی دشت
با بودنت که چه خیال ها در سرم نگذشت
با بودنت مرا ببر این بار تا به بهار
با بودنت برای شب تار من چراغ بیار
دستم بگیر و ببر تا دورهای دور سپید
با بودنت برای من از پشت شب سپیده دمید
نصف النهار مبدأ من چشمهای عاشق خیس
ای خواهش جدید شعر های کهن مرا بنویس
ای هر کجای جهان تو سرزمین مادری ام
اردیبهشت نگاهت و چشم های آذری ات